پسرجوان: عاشق دختر خاله‌ام بودم ولی با دختران شیشه‌ای رابطه داشتم

پسرجوان: عاشق دختر خاله‌ام بودم ولی با دختران شیشه‌ای رابطه داشتم

 

1-Eshghe[Nayabfun.com]

بعد از اینکه هر دو وارد اتاق مشاوره شدند پسر که انگار برای نشستن تردید داشت نگاهی تلخ به مادرش انداخت و مادر او را دلداری داد.

پسر ۲۵ ساله ای به همراه مادرش به مرکز مشاوره فرماندهی انتظامی استان فارس مراجعه نمود. مادر با لبخندی گرم شروع به صحبت کرد:

بعد از اینکه از همسرم جدا شدم تنها امید و آرزویم پسرم بود، هنوز هم هست. نمی دانم چرا پسرم من برخلاف بقیه پسرها هیچ تمایلی به ازدواج ندارد. من برایش آرزوهای زیادی دارم. دختر خواهرم، دختر بسیار خوبی است، او نیز پسرم را خیلی دوست دارد. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهد. اصلاً پسرم از بچگی او را دوست داشت ولی نمی دانم چرا به یکباره از این تصمیم منصرف شده است.

نگاه پسر نشان می داد که حرف های زیادی برای گفتن دارد. وقتی مادرش از اتاق بیرون رفت نفس راحتی کشید و گفت: نمی دانم آیا می توانم صحبت ها و اسرارم را راحت با شما در میان بگذارم؟

بعد از اینکه احساس اطمینان در وی ایجاد شد، ادامه داد: مادر بیچاره ام، نمی دانم چطور باید محبت های او را جبران کنم. ۱۵ ساله بودم که مادرم به خاطر اعتیاد پدرم از او جدا شد.

پدرم مرد خوبی بود اما اعتیاد همه چیزش را از او گرفته بود. او در تمام این سال ها خودش کار می کرد و مخارج زندگی را تامین می نمود. وقتی بچه بودم از پدرم متنفر بودم. همیشه دلم می خواست زودتر بزرگر شوم تا بتوانم مادرم را از این شرایط نجات دهم.

راستش را بخواهید مادرم به پشت گرمی من از پدرم جدا شد. وقتی آنها از یکدیگر جدا شدند فکر می کردم دیگر همه چیز تما�� شده و حالا من باید بتوانم مادرم را به آرامش برسانم. مادرم سخت کار می کرد و فقط از من می خواست که روی درسم تمرکز کنم اما من راضی نبودم که او این همه سختی بکشد، بنابراین با هزار زحمت او را راضی کردم که بعدازظهرها کار کنم.

صبح ها به مدرسه می رفتم و بعدازظهرها سر کار بودم. بیشتر مواقع سر کار خسته بودم و صاحبکارم خیلی از این قضیه شاکی بود. کم کم مرا تهدید به اخراج می کرد. خیلی زحمت کشیده بودم تا این کار را به دست آورم، درآمد خوبی هم داشت.

روزی صاحبکارم به من پیشنهاد داد ماده ای را مصرف کنم تا انرژی بیشتری برای کار کردن داشته باشم. من که اصلاً نمی دانستم این ماده چه بود قبول نکردم ولی او با طعنه و کنایه گفت که تو خیلی پاستوریزه ای.

من هم برای اینکه جلوی او کم نیاورم پذیرفتم که آن ماده را مصرف کنم در حالی که هنوز نمی دانستم چیست اما کم کم داشتم به آن وابسته می شدم. بعد از مدتی دیگر صاحبکارم حاضر نبود آن را به راحتی در اختیارم بگذارد ولی من هرطور شده آن را می گرفتم و مصرف می کردم و به این ترتیب به مصرف شیشه اعتیاد پیدا کردم. بسیار لاغر و کم خواب شده بودم. مادرم ابراز نگرانی می کرد اما من به روی خودم نمی آوردم.

باورم نمی شد من که همه عمر به خاطر اعتیاد پدرم زجر کشیده بودم و از او متنفر بودم مگر ممکن است که حالا خودم معتاد شده باشم آن هم در شرایطی که تمام چشم امید مادرم به من بود.

بسیار پرخاشگر و عصبی شده بودم. تحمل مادرم را نداشتم. سعی می کردم کمتر به خانه بروم و بیشتر وقتم را در محل کار می گذراندم. در آنجا من متوجه رفت و آمدهای مشکوکی شده بودم و حالا که فکر می کنم می فهمم که همه آنها برای به دست آوردن مواد به آنجا می آمدند. صاحبکارم پخش کننده مواد بود حتی گاهی زنان و دختران زیادی به آنجا می آمدند.

نمی دانم چطور شد با یکی از آن خانم هایی که برای گرفتن مواد به آنجا می آمد آشنا شدم. خیلی به او وابسته شده بودم. با اینکه در ابتدا عنوان می کرد که مواد را برای پدرش تهیه می کند اما پس از مدتی متوجه شدم او خودش مصرف کننده است. رابطه ما حدود یک سال به طول انجامید تا اینکه متوجه ارتباط او با فرد دیگری شدم بنابراین رابطه ام را با آن زن قطع کردم.

خیلی ضعیف و ناتوان شده بودم، مدام مریض می شدم، فکر می کردم به خاطر مصرف شیشه است. این بود که دوز مصرف را بالا می بردم اما فایده ای نداشت. روز به روز از لحاظ روحی بدتر می شدم، بدبین و پرخاشگر شده بودم حتی گاهی به مادرم هم شک می کردم و به سرم می زد او را بکشم. دائماً افکار وحشتناکی به سراغم می آمد.

تا اینکه مادرم به خاطر رفتارهایم مرا نزد روانشناس برد و آنجا بود که متوجه اعتیادم شد و بلافاصله برای ترک اعتیاد من اقدام کرد. بیچاره همه دار و ندارش را گذاشت تا توانست مرا ترک دهد. همه جوره شرمنده او بودم.

نمی دانستم چطور باید زحماتش را جبران کنم. از خودم بدم می آمد اما با کمک روانشناس توانستم روحیه تازه ای بگیرم. تا اینکه به دلیل سرماخوردگی مکرر و مشکلات جسمانی به پزشک مراجعه کردم و پس از انجام آزمایش خون متوجه شدم که متاسفانه مبتلا به بیماری ایدز هستم و این مساله به خاطر ارتباطی بود که با آن زن معتاد برقرار کرده بودم و حالا حدود ۱ سال از زمانی که متوجه بیماری ایدزم شده ام می گذرد و در این مدت کارهای درمانی لازم را انجام داده ام اما مادرم هیچ اطلاعی از این موضوع ندارد و من واقعاً نمی خواهم او هیچ گاه از این ماجرا چیزی بداند چون دیگر تحمل مشکلات بیشتر از این را ندارد.

از طرفی مادرم راست می گوید، من از بچگی دخترخاله ام را دوست داشتم هنوز هم همین طور است و من عاشق او هستم. او همیشه در رویای من به عنوان شریک زندگی ام بوده اما حالا با شرایطی که من دارم نمی خواهم او را نیز دچار مشکل سازم.

در عین حال نمی دانم چطور مادرم و از طرفی دخترخاله ام را متقاعد کنم. من راه را اشتباه رفته ام در حالی که آن را می شناختم و خودم آن را تجربه کرده بودم اما نمی دانم چرا چشمانم را بستم و حالا در چاهی عمیق افتاده ام که نمی دانم تا کی باید در آن دست و پا بزنم و الان دیگر برای پشمیانی دیر شده است و ای کاش‌ها هم به درد کسی نمی‌خورد.

تجزیه و تحلیل:

استفاده از مواد مخدر مطمئناً تنها برای بیمار مشکل ایجاد نمی کند بلکه در مرحله اول خود فرد معتاد و سپس خانواده و نهایتاً جامعه را تهدید می کند. اگر خانواده فرد و اطرافیان در مراحل اولیه بی تفاوت باشند یا برخورد غیرمعقول و غیرعلمی داشته باشند، به جای جلوگیری از پیشرفت اعتیاد، روند آن سریع تر خواهد شد و با طردکردن فرد معتاد هم نمی توان از تاثیرات منفی آن در امان بود.

اگر فرد در مراحل اولیه جهت ترک اقدام نماید دیگر دزدی، زندان و ایدز اتفاق نمی افتد. مصرف شیشه و نیاز به ارتباط با جنس مخالف که از نظر جسمی، روحی و اجتماعی سالم نیست، ممکن است عواقب وخیمی را درپی داشته باشد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه